برچسب: نویسنده: سینا کمالی تاريخ: سه شنبه 18 بهمن 1401 ساعت: 21:39
داریم از خونه میریم بیرون. من توی راهرو جلوی در آسانسور ایستادم، همسرم تازه از در واحد اومده بیرون داره کفش میپوشه.من: گوشیتو آوردی؟همسر: آره.رفتیم سوار ماشین شدیم، جلوی نونوایی ایستادیم، ایشون پیاده شد نون بگیره. من گفتم گوشیتو بده تا تو نون میگیری منم آمیرزا بازی کنم.همسر: عه! گوشی رو یادم رفت بیارم!من: واااا ، پس اون "آره" ای که دم در واحد گفتی واسه چی بود؟همسر: نمیدونم!................رفتیم خرید. نون خریدیم با کمی خرت و پرت! از پارکینگ اومدیم سوار آسانسور شدیم که بیاییم بالا. سفره نون دست منه و پلاستیک های خرید دست همسر جان. وایسادیم کلی حرف زدیم، بعد متوجه شدیم خیلی وقته سوار شدیم ولی چرا به مقصد نمیرسیم؟!!پس از لحظاتی چند :همسر جان: ای بابا! این چرا نمیره بالا؟من: چه میدونم! لابد خرابه. بریم با پله؟همسر با نگاهی به صفحه کلید آسانسور: دگمه شو نزدی؟من: نه فکر کردم تو زدی!!خلاصه که اصلاً نگران بالا رفتن سن و سالتون نباشین دوستان! آدم اینقدر میخنده که نگو
برچسب: نویسنده: سینا کمالی تاريخ: سه شنبه 18 بهمن 1401 ساعت: 21:39
شال گردنی که بافتم .. همکارانی که مرا در انجام پروژه شال گردن یاری کردند ! اگه گفتین طرح پشت این هاپوی نازنین، شبیه چیه؟ یه چای سبز خریدم که بهتره بگم چوب سبز تا چای سبز!
برچسب: نویسنده: سینا کمالی تاريخ: سه شنبه 18 بهمن 1401 ساعت: 21:39
برچسب: نویسنده: سینا کمالی تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 17:55
بعد از اینهمه سال وبلاگنویسی، باید یه اعترافی کنم؛ اعترافی که شاید بعضی از شما دوستان رو ناراحت، یا حتی عصبانی کنه. اما من همیشه با شماها صادق بودم ...
برچسب: نویسنده: سینا کمالی تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 17:55
شخصی پیش قاضی آمد و بر کسی دعوی کرد، قاضی از او گواه طلبید، مدّعی هزّالی را بگواهی آورد.قاضی ازو پرسید که هیچ مسئله میدانی؟ گفت: آنقدر که شرح نتوان کردپرسید که قرآن میدانی؟ گفت: به دَه قرائتپرسید که هرگز مرده شوئی کرده ای؟ گفت: آن خود هنر آباء و اجداد منست پرسید که چون مرده را بشوئی و کفن کنی و در تابوت نهی چه میگویی؟ گفت: گویم خوش مر ترا که بمردی و جان بسلامت بردی تا ترا پیش قاضی نباید شد و گواهی نباید داد پ.ن: شکلک ها در لطائف الطوائف نبود! هنر نگین بانوئه
برچسب: نویسنده: سینا کمالی تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 17:55